داستان دو هفته پس از وقایع جلد اول آغاز میشود.
آیریس، روزنامهنگار جوان، از خط مقدم جنگ بازگشته، اما دلش برای رومن، همسرش که در جریان حملهٔ خدای جنگ، دِیکر، ناپدید شده، شکسته است .
در سوی دیگر، رومن به طور مرموزی نجات یافته و زخمهایش بهبود یافته، اما در قلمرو دشمن به سر میبرد. او هیچ خاطرهای از گذشته و از آیریس ندارد . رومن که امید به بازگشت حافظه دارد، به نوشتن ادامه میدهد، اما این بار برای دشمن .
در این میان، یک نامهٔ اسرارآمیز از طریق یک درِ جادویی به دست آیریس و رومن میرسد و آنها دوباره با یکدیگر مکاتبه میکنند. برای رومن، این دوستِ جدیدِ ناشناس، غریبانه آشناست . آیریس که نمیخواهد دست روی دست بگذارد، تصمیم میگیرد بار دیگر به میدان جنگ برگردد تا به دنبال رومن بگردد و شاید راهی برای پایان دادن به جنگِ ویرانگرِ خدایان پیدا کند .
این دو باید در میان خاطرات ازدسترفته، خطرات جنگ و توطئههای خدایان، دلهایشان را به خطر بیندازند تا بتوانند سرنوشت خود و جنگ را تغییر دهند .