داستان دربارهٔ مردی جوان است که مرتکب قتل میشود و سپس با عذاب وجدان و پرسشهای فلسفی دربارهٔ کار خود دستوپنجه نرم میکند .
داستان در سنپترزبورگ روسیه رخ میدهد. شخصیت اصلی، رودیون راسکولنیکف، دانشجوی سابق فقیری است که در اتاقکی تنگ و محقر زندگی میکند . او نظریهای را در ذهن میپروراند که بر اساس آن، انسانهای استثنایی (مانند ناپلئون) از قوانین اخلاقی عادی فراتر هستند و برای رسیدن به اهدافی برتر، میتوانند دست به جنایت بزنند .
او برای آزمودن این نظریه، تصمیم میگیرد آلیونا ایوانونا، گروگذار پیر و حریصی را که به مردم فقیر سود میبندد، به قتل برساند تا با پولش بتواند کارهای نیک انجام دهد . راسکولنیکف این جنایت را با تبر انجام میدهد، اما در میانهٔ کار، خواهر ناتنی مهربان گروگذار، لیزاوتا، سر میرسد و او را نیز ناچار به قتل میرساند .
با وجود آنکه راسکولنیکف از صحنهٔ جنایت میگریزد و مدرکی دال بر گناه او وجود ندارد، جنایت از درون او را میآزارد. او دچار تب، هذیان و پارانویای شدید میشود و رفتارهای عجیب و غریبی از خود نشان میدهد که توجه بازپرس باهوش، پورفیری پتروویچ، را به خود جلب میکند .
در همین حال، راسکولنیکف با سونیا مارملادوف، دختر جوان و پاکدلی آشنا میشود که به دلیل فقر شدید خانواده، مجبور به انجام شغلی بد شده است . سونیا نماد رنجکشیدن و ایمان مسیحی است . راسکولنیکف که از تنهایی و عذاب وجدان به ستوه آمده، سرانجام راز خود را تنها برای سونیا فاش میکند و اوست که او را به سوی اعتراف و پذیرش مجازات راهنمایی میکند .
در پایان، راسکولنیکف به پلیس اعتراف میکند و به هشت سال زندان در سیبری محکوم میشود. سونیا نیز او را تا محل تبعید همراهی میکند و در آنجا، با عشق و فداکاری خود، زمینهٔ رستگاری و تولد دوبارهٔ معنوی او را فراهم میآورد .